تبليغاتX
حرف دل


حرف دل

بیایید خطوط دلمان را کمتر اشغال کنیم شاید خداوند پشت خط باشد

 

و به شوق فردا

که تو را خواهم دید

چشم به راه می مانم...

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:58 توسط محمد | |

با سلام به همه دوستان همون طور که قول داده بودم امروز چند عکس از خوابگاه و بچه ها می زارم

دیروز یکی از دوستان که برای شورا صنفی کاندید شده   سوابق کاریش و اهدافش رو تو برد خوابگاه زده بود بخونید حتما خوشتون میاد

سوابق:

نماینده ما

اهداف:

مهندس اروانه

با حال بود نه این محمد اروانه بچه خیلی با حالیه هرشب تو اتاق ماست.

اینم اتاق ما و بچه هاش البته اتاقمون ۴ نفرست بقیه دوستان اومدن خدمت ما

اتاق ما

برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب برین

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:8 توسط محمد | |

امروز نهمین روزی که تو خوابگاهم با بیشتر بچه ها دوست شدم هر شب تو یکی از اتاقا میتینگ داریم سه شب گذشته هر شب یه بحث داشتیم شب اول جک گفتیم وای که چقدر خندیدیم شب دوم یحث سیاسی داشتیم همه از عقیده هاشون سخت دفاع می کردن وبر عکس شب اول کاملا بحث جدی بود دیشب هم زدیم تو بحث آخرت اونم خیلی جدی بود ولی راستش جکا خیلی با حال بود دیروز جمعه صبح ساعت ۷ رفتیم کوه تا دوازده اونجا بودیم خیلی خوش گذشت تو رفت صخره نوردی بود بعضی جاها آدم واقعا مرگو احساس می کرد خیلی خطرناک بود تو برگشت توبه کردیم و از جاده اومدیم تو راه کلی جک گفتیم و کلی خندیدیم بعد از ظهر هم رفتیم استخر اونجا هم خیلی حال داد یه سری عکس ازبچه ها تو این چند روز گرفتم که هر وقت بتونم می زارمشون تو وبلاگ.

راستی خوابگاه اونقدرهاهم بد نیست.  

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:49 توسط محمد | |

سلام به همه دوستان

امروز ششمین روزی هست که دارم زندگی خوابگاهی رو تجربه می کنم راستش رو بخواید زیاد خوب نیست.

اینجا امکانات خیلی خوبه غذای خوب خوابگاه خوب کلاسای خوب دانشکده خوب ولی من خرم آباد رو به همه اینا ترجیح می دم. اینجا خیلی غروبای دلگیری داره چون خوابگاهمون هم خارج شهره نمی تونیم بریم داخل شهر. غروبا یه هم اتاقی درام که نی می زنه وای نی زدنشم داغ  ادم  رو تازه میکنه.

اینجا دلم واسه کسای تنگ میشه که از اول عمرم تا حالا پیششون بودم هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر دلم واسه برادرم مسلم تنگ شه الان که فکر می کنم دلم واسش یه ذره شده چقدر سر به سرش می ذاشتم چقدر باهاش شوخی می کردم. دلم واسه پدرم یه ذره شده دلم واسه همه تنگه از مغازه دار سر کوچه گرفته حتی اون پسر همسایمون که از سوم راهنمایی دیگه باهاش حرف نزدم ولی هر روز هم دیگه رو می دیدیم.

این هفته کلاسامون یکی تشکیل می شد شیش تا نه.

کلاس خوبی داریم از همه جا ادم توشه از آذربایجان غربی و شرقی گرفته تا شیراز و بندرعباس بچه ها همه خوبن. ولی اینجا فقط من دلتنگم

روز اول که اومدم خوابگاه جمعه بود اونم غروبش یه نیمه از بازی استقلال پیروزی رو تو راه بودم ولی نیمه دومش رو دیدم مثل همیشه تساوی یک یک رفتم تو اتاق   روی در یه کمد نوشته بود متالیکا خیلی برام جالب بود تو اتاق راستش گریه کردم خیلی هم گریه کردم  قبل این آخرین باری که گریه کرده بودم رو یادم نمی اید نه تو فوت مادر بزرگم گریه کردم نه داییم و نه هیچ اتفاق دیگه ای ولی این بار به جای همه وقتای که گریه نکرده بودم گریه کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:6 توسط محمد | |

شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم

چهارشنبه:امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه

پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. اجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد

شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:27 توسط محمد | |

خدا رو شکر بالاخره کارشناسی ناپیوسته قبول شدم

خیلی جالبه درست روز تولدم نتیجه قبولی کنکورم رو گرفتم 

این کارت پستال رو هم دوست عزیزم نیما برام فرستاده نیما جان تشکر تشکر

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:56 توسط محمد | |

جوياي راه خويش باش از اين سان منم در تکاپوي انسان شدن .. در ميان راه ديدار ميکنيم ... حقيقت را .. ازادي را ... خويش را .... در ميان راه مي بارد و به بار
مي نشيند ... دوستي اي که توانمان ميدهد که براي يکديگر ما’مني باشيم و ياوري ....
اين است راه ما راه من راه تو

راه زندگي...


سال اول دبيرستان كه بوديم دبير ادبيات و نگارشي داشتيم كه انديشه هاي هاي خيلي زيبايي داشت و انصافاً هم كه قشنگ صحبت مي كرد ما از حرف هايش حسابي كيفمان كوك مي شد.
يك روز آخر كلاس يك موعظه برايمان داشت درباره آينده و تصميم گيري بعد از تك تك بچه ها پرسيد كه يك تصميم براي آينده تان بگريد بعضي از بچه ها به شوخي مي گرفتند يكي مي گفت دو سال ديگر زن مي گيرم ديگري هم به خنده مي گفت برو بابا كي زنشو ميده به تو يكي مي گفت مي خوام قهرمان كشتي بشم يكي مي گفت مي خوام  برم طلبگي و...
از همه حرف هاي بچه ها حرف يكي از آنها برايم خيلي جالب بود و در ذهنم ماند گفت كه من تا حالا  سالي نبوده كه كمتر از چهار درس نيوفتم و دو با هم مردود شده ام ولي از اين به بعد تصميم گرفتم درس خواندن را جدي بگيرم  من ته دل خنديدم و  گفتم كه جو گير شده ولي نه... آن سال شاگرد اول كلاسمان شد سال دوم و سوم هم همين طور...
بعد از آن ديگر از او خبري نداشتم تا ديروز كه او را در خيابان ديدم ماشالله تيپ و قيافه اي به هم زده بود گفتم چه كردي بادرس گفت كه همان سال اول زيست شناسي دانشگاه تهران قبول شدم و چون شاگرد اول كلاسمان شدم همان جا بورس ارشد مهندسي ژنتيك به من دادند و انشالله اگر بشود دانشگاه قصد دارد براي دكتري بورس خارج از كشور بدهد.
ياد آن حرفش افتادم...


من هم تصميم گرفتم كه تصميم بگيرم...

و شايد اين شود راه زندگي من

 

پ.ن: لطفاْ در صورت خواندن مطلب نظر بگذارید و از گذاشن این که وبلاگ قشنگی داری به من هم سر بزن خوداری کنید 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:0 توسط محمد | |

سلام بر همه دوستان امروز نتيجه كارداني به كارشناسيم رو گرفتم 509 شدم اصلاً راضي كننده نبود  البته نسبت به پارسال خيلي بهتر شده در صد هام خوب بودن من خودم دوست داشتم يكي از دانشگاه هاي تهران قبول شم اولويت بعديم شهر هاي نزديك خودمون بود حالا اگه خرم آباد آورده باشه همين جا رو ميزنم نشد هم  كرمانشاه ولي فكر كنم اگه خرم آباد بياره نيمه دوم باشه.

امروز مطمئاً شدم كه خرم آباد نياورده وقصد آوردن هم نداره

بعضي دوستان خيلي از اهواز تعريف كردن خودم هم اونجا رو دوست دارم احتمال زياد انتخاب اولم جندي شاپور اهواز باشه بعد هم كرمانشاه همدان و كاشان و ایلام...

بچه هاي عمومي خوب رتبه آوردن

دوستان محيطي هم كه درصدهاشون خوب نبوده ولي رتبشون خيلي خوب شده

بهداشت عمومي: رشته ايي كه بچه هاي دوره كارداني(مبارزه با بيماريها و خانواده) زياد ازش راضي نيستن اين عدم رضايت هم دلايلي داره كه به جاي خودش قابل بحثه درمورد كارشناسيش با همون اسم بهداشت عمومي شناخته ميشه و ديگه بچه ها از شر اسم مبارزه و خانواده رهايي پيدا مي كنن قبوليش يه كم زحمت مي خواد ولي در مورد منابعش اينكه معلومه چيه و حتماً از اون منابعه سوال مياد.

بهداشت محيط: اين رشته بچه هاي كاردانيش از همون اول تريپ شخصيتي ميان علتش هم... بماند از همون ترم اول به هم ميگن مهندس و براي نشون دادن اين قضيه هم هر كدومشون يه كتاب مهندسي فاضلاب از كتابخونه ميگيرن كه هميشه همراهشونه وجوري ميگيرن كه به همه فخر فروشي كنن قبولي كارشناسيش هم يه كم از آب خوردن راحت تره و اونم چند دليل داره منابع كم داره، دانشگاه هاي زيادي در سطح كشور ميگيرن و...

بهداشت حرفه اي: اين رشته، رشته مورد علاقه منه درس هاي مورد علاقم ايمني صنعتي و سم شناسي و جز اين رشتس بچه هاي كاردانيش سرشون تو لاك خودشونه و دنبال درسن زياد تو محيط دانشگاه ديده نميشن بر عكس بچه هاي مبارزه و خانواده . قبول شدن تو كنكور كارشناسيش كار حضرت فيله ويكي دوتا ديگه از بچه ها مثل حامد جليليان، اميد حكيميان و شايد منو سعيد امرايي و نبي معنوي. دليل سخت بودنش هم منابع زيادشه كه هر درس دو سه  تا منبع داره آخرم نفهميديم كدومشون بهتره در ضمن دانشگاه هاي خيلي كمي تو سطح كشور كارشناس حر فه اي ميگيرن.

راستی قبل از گرفتن نتیجم تفعل زدم به حافظ این غزل اومد:

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
     
 از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
 
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
     
 که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی
 
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
     
 که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
 
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
     
 به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
 
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
     
 مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
 
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
     
 کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
 
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
     
 که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
 
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
     
 مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
 
می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش
     
 خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
 
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
     
 که  آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
 
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
     
 بیا ساقی که جاهل را هنی تر می‌رسد روزی
 
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
     
 که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
 
نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه
     
 ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
 
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
     
 جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
 
 

فال شماره ۴۵۴: فرصت خوبی پیش آمده که اگر همت کنید سودها خواهید برد. غم دنیا را رها کن. به کسی که به شما ایراد می گیرد توجهی نکن و همواره در برابر تقدیر الهی تسلیم و رضا باش.

 

پی نوشت:جناب حافظ عزیز از اینکه این بار خواب خوبی برایمان دیدی ممنون خدا از بزرگی کمتان نکند خداز دهانتان بشنود که ما سود ببریم. ما غم دنیا را رها کرده ایم غم های دنیا ما را رها نمی کند. راستی حافظ جان یک شعر قشنگی هست که بیت آخرش اینه

بر صفحه دلی که غم عشق را سزاست               ما شوخ دیدگان غم دنیانوشته ایم

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:3 توسط محمد | |

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:31 توسط محمد | |

در خواب دیدم كه با خدا مصاحبه می كردم...

· خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه كنی؟»

· پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

· خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»

· من سؤال كردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می كند؟»

· خدا جواب داد....

« اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند»

«اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند»

«اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....

· سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

· خدا پاسخ داد:

« اینكه یاد بگیرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند»

«اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است»

« اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند»

« اینكه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند»

· باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم»

· و افزودم: « چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

· خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینكه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»


این متن ترجمه ای است از مصاحبه ای خیالی با خدا
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:26 توسط محمد | |

سلام داشتم اهنگ هاي روي  هاردمو گوش مي كردم كه  آهنگ تقريبا قديمي از چاوشي اومد خيلي قشنگه:

 

 

دلت را خانه ما كن مصفا كردنش با من

به ما درد خود افشا كن مداوا كردنش با من

بيا وقطره ي اشكي كه من هستم خريدارش

بيا وقطره ي اخلاص دريا كردنش با من

به ماه ي حاجت خدا اجابت مي كنم كني

طلب كن هرچه مي خواهي مهيا كردنش با من

بيا و قبل از طلوع مرگ روشن كن حسابت را

بيا و نيك و بد را جمع منها كردنش با من

...

...

...

اگر گم كرده اي، اي دل كليد استجابت را بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من

اگر عمري گنه كردي مشو نوميد از رحمت تو توبه نامه را بنويس امضا كردنش با من

اگر گم كرده اي، اي دل كليد استجابت را بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من

 

با من

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:0 توسط محمد | |

شرايط ازدواج دختران برای پسران در استانهای مختلف :

۱ـ در شهر خرم آباد از استان لرستان : شرايط عبارتند از :

* داشتن باشگاه بدنسازي

* داشتن حداقل يك مقام نائب قهرماني در مسابقات قويترين مردان ايران

* داشتن عكس يادگاري و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمي

* بازگرداندن كمك هاي مردمي مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذيربط

* نكته : در صورتي كه عضلات شكم شش طبقه باشند امتياز ويژه محسوب خواهد شد ! (5 امتياز)





۲ـ شهر تبريز از استان آذربايجان شرقي . شرايط عبارتند از :

* تلفظ حرف ق

* اداي كلمات قلقلك و قوز بالاي قوز بدون كوچكترين اشتباه !

* دانستن جواب مسئله 2X2 از لحاظ مختلف

* بلد بودن جك هاي متعدد درباره بچه هاي تهران

* داشتن مدال لياقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبريز جهت بستن بمب به كمر و منفجر كردن كاميون حامل جك هاي صادراتي تبريز به استان هاي همجوار .



۳ـ شهر زاهدان از استان سيستان و بلوچستان . شرايط عبارتند از :

* توانايي قورت دادن سه كيلو ترياك

* توانايي عبور 20 كيلو محموله مواد مخدر از جلوي مأموران مرزباني

* داشتن مزرعه خشخاش

* آشنايي ديرينه با عبدالقمر خان قاچاقچي پاكستاني

* داراي رفت و آمد خانوادگي با جمشيد هاشم پور !



۴ـ شهر رشت از استان گيلان . شرايط عبارتند از :

* داشتن رو حيه مهمان نوازي !

* داشتن روحيه مهمان نوازي !

* داشتن روحيه مهمان نوازي !

* .......



۵ـ شهر قزوين از استان قزوين . شرايط عبارتند از :
 
* نداشتن چشم طمع به برادر همسر !

*توانايي خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوين !
 
* [...] و [...]



۶ـ شهر اصفهان از استان اصفهان . شرايط عبارتند از :
 
* خوردن موز به صورت دو بار در هفته !

* دست و دلباز بودن

* داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام يا نهار و يا يكبار برگزاري مهماني فاميلي

* ننازيدن به سي و سه پل و ساير ابنيه تاريخي !

* راستگويي و صداقت



۷ـ شهر هاي سنندج و كرمانشاه از استان هاي كردستان و كرمانشاه . شرايط عبارتند از :

* توانايي پوشيدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت

* نداشتن سيبيل

* تعهد به خاك ايران و نداشتن ادعاي استقلال طلبي !

* نداشتن سابقه دعوا و قلدري

* نبريدن سر نويسنده اين مطلب



۸ـ شهر آبادان از استان خوزستان . شرايط عبارتند از :

* كوتاه كردن پشت مو و استفاده از عينك آفتابي فقط در صورت لزوم و زير آفتاب !

* پوشيدن پيراهن و شلوار سفيد

* نداشتن هيچ گونه ادعا نسبت به همنشيني با راكي-رامبو-جكي چان-بروسلي و بيل كلينتون

* نداشتن هيچ گونه ادعاي مالكيت نسبت به برج ايفل "برج پيزا-مجسمه آزادي و برج ميلاد!

* داشتن روحيه راستگويي و حقيقت طلبي (يعني زياد لاف نياد)



۹ـ شهر يزد از استان يزد . شرايط عبارتند از :
 
* توانايي زيستن در آب و هواي خوش .

* آشنايي با اشيائي چون چمن-سبزه-قناري و ساير موجودات زنده ساكن مناطق خوش آب وهوا

* نداشتن روحيه آب زير كاه و رندي

* اداي حرف هاي خ و ق بدون تشديد



۱۰ـ شهر تهران از استان تهران.شرايط عبارتند از :

* داشتن تنها دو دوست دختر

* آشنا نبودن با معني و مفهوم كلمات دودره-تلكه-تيغيدن و ....

* داشتن روحيه جوانمردي

* مرد بودن !

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:29 توسط محمد | |

بهم نگاه كرد و گفت بچه كجايي؟

گفتم لرستان

خنديد گفت: لر ساده

تو جوابش گفتم: دلهاي پاك هرگز خطا نمي كنن سادگي مي كنن و امروز سادگي پاكترين خطاي دنياس

سرش رو انداخت پايين و چيزي نگفت.

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:35 توسط محمد | |

 

سلام چند وقتي بود كه يه آپ خوب و پدر مادر دار نكرده بودم چراش مشخصه كه كنكور بود و درس بود و سختي...

ولي گذشت...

شكر خدا خوب هم گذشت يعني با موفقيت گذشت (البته اميدوارم)
از بعد عيد تا حالا موضوع هاي زيادي بود كه دلم مي خواست بنويسم ولي وقت نداشتم

عيد بود انتخابات بود اين آخر ها هم كنكور بود

عيد از درس خبري نبود يعني بود ولي كم بود0

زياد ديد و بازديد نرفتم فقط جاهاي اساسي رو رفتم بد نبود خوب بود يه سفررفتيم طرفاي الشتر كه خيلي خوب بود حدود 12 خانواده بوديم.

انتخابات؟؟؟

چيزي نمي نويسم در اين مورد ولي مسایل بعد اتنخابات خيلي بد بود.

وكنكور خوب بود حداقل نسبت به سال قبل كه بهتر بود خيلي اميدوار كننده بود نمي دونم نتايج كي مياد ولي شايد تا آخر مرداد بياد.

از نظر درسا اختصاصيا خيلي راحت بود. ولي عمومي ها معارفش مشكل بود ادبيات راحت بود و زبان كه بر طبق عادت كنكوري من نگاشم نمي كنم. دروس پايه فيزيكش خيلي خيلي راحت بود هر چي كه خونده بودم اومده بود فيزيولوژي بد نبود با ايكنه نخونده بودم دو تا زدم  كه هردو درست بود نسبت به پارسال كه منفي زدم خيلي بهتر بود.

بگذريم

چقدر دلم واسه دانشگاه تنگ شده چقد دلم برا بچه ها تنگ شده برا حسين روزبهاني، سليم پادروند، حسين الماسي، محمد اوليايي، ياسر دهقان، معين اسماعيلي عزيز ‌و....

چند تا عكس ازشون مي ذارم تو وبلاگم تا هميشه جلو چشم باشن هر چند الانشم تو قلبمن...

دوستان عزيز

بيد مجنون

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:17 توسط محمد | |

نه از خاکم
نه از بادم
نه دربندم
نه آزادم
نه آن لیلی ترین مجنون
نه شیرینم
نه فرهادم
فقط
مثل تو غمگینم
فقط
مثل تو دلتنگم
اگر
آبی تر از آبم
اگر
همزاد مهتابم
بدون تو
چه بی رنگم
بدون تو چه بی تابم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:23 توسط محمد | |

سلام ...

امروز مي خوام دو تا خاطره از دوران دانشجوييم بنويسم كه همين الانم كه يادشون ميوفتم خندم ميگيره...

ترم اول كه بوديم منو حسين (يكي از همكلاسيام) تو محوطه سالن آمفي تئاتر روي صندليا نزديك در خروجي سالن(در شيشه اي با رنگ قهوه اي) نشسته بوديم كه، يه خانم ميان سال با يه عينك شيشه رنگي اومد از مون پرسيد دانشكده پزشكي كجاست ما هم از پشت همون شيشيه گفتيم مستقيم برو وبپيچ سمت چپ هنوز حرفمون تموم نشده بود خانمه مستقيم رفت جلو كه به خيال خودش بره دانشكده پزشكي و تق... با سر خورد به شيشه اون صحنه رو هر كي ميديد از شدت خنده غش مي كرد ما هم خيلي خندمون ميومد از يه طرفم خانمه بود و ادب حكم مي كرد كه نخنديم خلاصه گذاشتيم خانمه رفت بعد زديم زير خنده اونقد صداي خندمون بلند بود كه استاد يكي از كلاسا اومد بيرون وگفت آقا چه خبره نا سلامتي شما دانشجوين اين چه وضعشه ما هم همين جور كه مي خنديديم رفتيم تو حياط دانشگاه و...

گذشت...

ترم دوم كه شديم اولاي بهمن ماه مراسم جشني برا ورودي هاي ترم جديد گرفته بودن تو سالن آمفي تئاتر البته بگم كه كف سالن آمفي تئاترمون موكته. من و حسين جلو در وايساديم و اولين به كسي كه مي خاست بره داخل( يه پسره بود كه خيلي بچه مي زد)گفتيم كه آقا با كفش نميشه وارد شيد كفشاتونو دراريد البته ما فكر نميكرديم كفشاش رو دارره ولي كفشاش رو در آورد و رفت داخل ما كه از شدت خنده داشتيم ميمرديم رفتيم يه گوشه نشستم و شروع كرديم به خنديدن كه يكي ديگه پشت سرش كفشاشو در آورد رفت داخل يادش بخير اون روز چقدر خنديديم چند تا دختر و پسر ديگه هم كفشاشونو در آوردن و رفتن داخل كه سروكله استاد راهنمامون پيدا شد و داد زد كه آقايون و خانوما اين چه وضعشه چرا كفشاتونو در آورديد ما كه ديدم وضع خرابه به پا به فرار گذاشتيم و رفتيم بيرون و كلي خنديديم. يادش بخير هنوز كه هنوزه يادشون ميوفتم و خندم ميگيره.

يا حق خدانگهدار.  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:4 توسط محمد | |

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی!

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی!

خلیل آتشین سخن تبر بدوش بت شکن!

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی!

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه!

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها!

دوباره صبح ظهر...نه غروب شد نیامدی!

 تعجیل در ظهور مهدی زهرا صلوات

اینجا هوا ابریست آنجا را نمی دانم 

اینجا شده پاییز  آنجا را نمی دانم 

اینجا فقط رنگ است آنجا را نمی دانم 

اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم 

 

حقیقت، دینمان باشد و خیر حیاتمان

کار ماندنمان، زیبایی و عشق بهانه زیستنمان

که همین است زندگی...

و حال ببین دوباره زنده ایم...

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:56 توسط محمد | |

 

 محمد وقتی بچه بود


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:21 توسط محمد | |

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جزء امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند...


 


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:46 توسط محمد | |

می خروشد دریا
هیچ كس نیست به ساحل پیدا
لكه ای نیست به دریا تاریك
كه شود قایق
اگر آید نزدیك
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او
پیكرش را ز رهی ناروشن
برده درتلخی ادراك فرو
هیچ كس نیست كه آید از راه
و به آب افكندش
و در این وقت كه هر كوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش
موجی آشفته فرا می رسد
از راه كه گوید با ما
قصه یك شب طوفانی را
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی درخواب
صبح آن شب كه به دریا موجی
تن نمی كوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای كه هست
در همین لحظه غمناك به جا
و به نزدیكی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا میرسد آن موج كه می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:3 توسط محمد | |

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 13:11 توسط محمد | |

پيرمردي صبح زودازخانه اش بيرون امد. پياده رودردست تعميربود به همين خاطردرخيابان شروع به راه رفتن كردكه ناگهان يك ماشين به او زد. مرد به زمين افتاد.

مردم دورش جمع شدند واورا به بيمارستان رساندند.پس ازپانسمان زخمها،پرستاران به اوگفتندكه اماده عكسبرداري ازاستخوانهابشود.پيرمرددرفكرفرورفت.

سپس بلندشدولنگ لنگان به سمت دررفت ودرهمان حال گفت:كه عجله داردونيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران سعي درقانع كردن اوداشتندولي موفق نشدند.

براي همين ازاودليل عجله اش راپرسيدند.پيرمردگفت:

زنم درخانه ي سالمندان است.من هرروزصبح به ان جا مي روم وصبحانه رابااومي خورم.نمي خواهم ديرشود.!پرستاري به اوگفت:

شمانگران نباشيد.مابه اوخبرمي دهيم كه امروزديرترمي رسيد.

پيرمردجواب داد:متاسفم،اوبيماري فراموشي داردومتوجه چيزي نخواهدشدوحتي مراهم نمي شناسد.

پرستارها با تعجب پرسيدند:

پس چراهرروزصبح براي صرف صبحانه پيش اومي رويددرحالي كه شمارانمي شناسد؟

پيرمرد با صداي غمگين وارام گفت:

امامن كه مي دانم او چه كسي است.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:15 توسط محمد | |

چشمها، پرسش بي پاسخ حيراني ها/ دستها، تشنه ي تقسيم فراواني ها / با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم / داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها / حاليا دست کريم تو براي دل ما / سرپناهيست دراين بي سر و ساماني ها / وقت آن شدکه به گل،حکم شکفتن بدهي! / اي سرانگشت توآغاز گل افشاني ها / فصل تقسيم گل وگندم و لبخند رسيد / فصل تقسيم غزل ها وغزل خواني ها... / سايه ي امن کساي تومرا بر سر،بس! / تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها / چشم تو لايحه ي روشن آغاز بهار / طرح لبخند تو پايان پريشاني ها
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:29 توسط محمد | |

در مورد اين پست هيچي نمي نويسم تو دل خودش هزاران حرف داره:


اين همه لاف زن و مدعي اهل ظهور

پس چرا يار نيامد كه نثارش باشيم

سال ها منتظر سيصد و اندي مرد است

آنقدر مرد نبوديم كه يارش باشيم

اگر آمد خبر رفتن ما را بدهيد

به گمانم كه بنا نيست كنارش باشيم


تعجيل در ظهور مهدي زهرا (عج) صلوات...
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:5 توسط محمد | |

سلام

 

اميدوارم حالتون خوب باشه

از نظراتون هم ممنونم. لطف مي كنين. يكي از دوستا گفتن كه زياد از عشق مي نويسي عشق حقيقه و فقط مال خداست منم ميگم آره عشق حقيقيه و فقط مال خداست مطالب منم همه براي خداست...(برداشت از مطالب آزاده)

اين مطلب درباره اخطارهايه كه در موقع وصل شدن به اينترنت با اون رو به رو مي شيد:

602: پورت قبلا باز شده است

629: پورت توسط كامپيوتر دور قطع شده است

630: قطع پورت به علت مشكلات سخت افزاري

631: پورت توسط كاربر قطع شده است

645: خطاي تشخيص هويت داخلي

650: سرور پاسخ نمي دهد

666: دستگاه آماده نيست

676: خط مشغول است

677: يك شخص به جاي مودم پاسخ داد

678: جواب نمي دهد

680: خط آزاد پيدا نمي شود

691: شماره كاربري نادرست است

731: پروتكل تنظيم نيست

اميدوارم از اين مطالب استفاده كنيد و بتونيد اين خطاها رو بر طرف كنيد

تو اين پست از عشق آآآآآآآآآآ ببخشيد از چيز ننوشتم

در مورد عكس پاينيم هم بگم كه رياضي دانان بر اين باورند كه غير واقعيه حالا غير واقعي يعني چي؟ بر طبق قوانين رياضي دو دو تا چهار تا پس ثابت شد عكسم واقعيه.

بازم از نظراتون ممنون همين كه وقتتون رو مي زاريد و نظر ميديد برام يه دنيا ارزش داره.

يا علي خدانگهدار

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:54 توسط محمد | |

metallica1.blogfa.com

 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد که تو نیز خاموش شوی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 17:56 توسط محمد | |

عشق یعنی دردهای بی شمار/ عشق یعنی عاشق و فصل بهار/ عشق یعنی خسته ام از بی کسی/ کی به داد این دل من می رسی؟/ عشق یعنی سین و آ همراه ناز/ عشق یعنی سوی کوی او نماز/ عشق یعنی نامه های بی جواب/ دیدن و بوئیدن او حین خواب/ عشق یعنی سادگی یعنی امیر/ او میاید زنده می مانی نمیر

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:14 توسط محمد | |

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.

--------------------------
هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم.

--------------------------
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.

----------------------
چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت

------------------
ساقيا پيمانه ايرا لبريز کن هر چه دا ري در دهان سرريز کن ساقيامي ده که مدهوشم کند بي خبر از حال و بيهوشم کند ساقيا درد من را درمان نما جرعه اي مي در دل ودر جان نما ساقيا محتاج درمان توام در سراي دل نگهبان توام ساقيا درمان دردم دست توست اين دل بشکسته ام درشصت توست
---------------------
يه مرد احمق به يه زن ميگه ساکت باش اما يک مرد دانا به يه زن ميگه نمي دوني وقتي لبهات بسته اند چقدر خوشکل ميشي

-----------------------
در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ، امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند ....
---------------------------
هيچ‌گاه ويتريني نداشته‌ام?
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهاي شهر?
عشق مرا مي‌شناسند

حالا خدایش اگه خوشتون اومد نظر یادتون نره منو با نظرات قشنگتون خوشحال کنید مرسی ممنون

یا علی...

خدانگهدار

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:41 توسط محمد | |

آمد اما بی صدا خندید و رفت ... لحظه ای در كلبه ام تابید و رفت ... آمد از خاك زمین اما چه زود ... دامن از خاك زمین برچید و رفت ... دیده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهمید و رفت ... گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ... پیكرش از حرف من لرزید و رفت ... گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:53 توسط محمد | |

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

                        که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر هيچ کس

                              هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

 هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

                 جانشين تو در اين سينه ي تنگ هيچ نشد

 خواستند از تو بگويند شبي شاعر ها

                               عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:53 توسط محمد | |


:قالبساز: :بهاربیست: