|
دوباره حرف دل.... گفتم اي جنگل پير تازگي ها چه خبر؟ پوزخندي زد و گفت هيچ كابوس تبر... "
| ||
|
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 20:14 ] [ محمد ]
من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم ... دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم ... قانون را دوست دارم ولي از پاسبان مي ترسم ... عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم ... کودکان را دوست دارم ولي از ائينه مي ترسم ... سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم ... من!!! من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم! [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 12:22 ] [ محمد ]
هميشه ديدن دوستان مخصوصا وقتي که مدت زيادي از هم دور باشي خيلي آدمو خوشحال مي کنه اما من بعد از حدود شش هفت ماه يکي از دوستان و همکلاسي هامو ديدم ولي خيلي ناراحت شدم اين ديدن يه ديدن کاملا متفاوت بود اونم اينکه تو خبر بيست و سي بگن در کوهدشت به علت اشتبا پرستاران شخصي دست خودشو از دست داده و وقتي نشونش ميده ميبيني اي واي دوست و همکلاسيته که دو سال رو با هم گذروندي و چه روز هاي با هم بودي متاسفانه امشب اخبار بيست و سي خبري رو نشون داد که دوستم فرزاد کوناني به علت اشتبا در تزريق انژيوکت و تزريق اون در سرخرگ به جاي سياهرگ دست راست خودشو از دست داد واقعا از ته دل دلم سوخت واقعا حيفه پسر به اين خوبي و آرومي همچين مشکلي براش پيش بياد..... [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 22:19 ] [ محمد ]
سلام دوستان عزیز
مدت زیادی نبودم و دلم برا همتون تنگیده بود تو این مدت وقت ازاد زیادی داشتم ولی متاسفانه به اینترنت دسترسی نداشتم. ولی خیلی خوشحالم که تونستم که از این وقت های ازادم به خوبی استفاده کنم... چندتا کتاب خوندم که از همشون جالب تر کتاب اری این چنین بود برادر دکتر شریعتی بود که برای یه برده نوشته و چه افتخاری بزرگتر از این برای یه برده می تونه باشه که دکتر شریعتی اونو برادر خطاب کنه... بجز این کتاب دوتا رمان خوندم که اونام خیلی جالب بودن کافه پیانو و بادبادک باز پیشنهاد می کنم که اری این چنین بود برادر دکتر شریعتی رو بخونید فک کنم بشه از اینترنتم دانلودش کرد موفق باشید
پ.ن: مدتی که امار نظرات وبلاگم پایین اومده چشم انتظار نظرات پر مهرتون هستم حتی در حد یه سلام مرسی [ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 12:15 ] [ محمد ]
شاید بپرسی از خودت کجا و در چه حالیم... برای دلخوشیت میگم خوش باش عزیزم عالیم!!! اما حقیقت اینه که بدون تو شکسته ام تو مرز مرگ و زندگی بدون تو نشسته ام شاید بپرسی از خودت چی شد کجا رفته صدام حق بده بم که بعدتو نخوام با دنیا راه بیام شاید بپرسی از خودت چی شد که بی نشون شدم برای دل کندن ازت ندیدی نصف جون شدم؟
دلم برا همه تنگیده...
[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 14:25 ] [ محمد ]
و اینک ناچیز ترین و گناه کارترین بنده ی خدا می خواد از همه ی آدمای زنده و مرده که خواسته یا ناخواسته بشون ستم کرده درخواست بخشش کنه چون خدا ستمی که به خودش روا شده رو چشم پوشی می کنه ولی هرگز از حق بنده هاش نمی گذره ... پیروز باشین [ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 11:43 ] [ محمد ]
امروز از پایان نامم دفاع کردم اولش یکم استرس داشتم ولی بعدش استرسم کم و کم تر شد... قبل دفاعیه فک می کردم خیلی سخته که جلوی 4 تا استاد که عضو هیت علمی دانشگان بتونی از طرحت به خوبی دفاع کنی ولی خیلیم سخت نبود. بعد از دفاعیم اساتید هیچ سوالی ازم نپرسیدند...باورم نمی شد اینا همون اساتییدی بودند که بچه ها رو سوال پیچ می کردن!!! بعد دفاعیه خودم فک می کردم زیاد دفاع جالبی نداشتم ولی بعد اینکه پیش بچه ها اومدم اونا کلی تعریف کردن یکم امیدوار شدم... وقتی مطمئن شدم که دفاعیه خوبی داشتم که اساتید نمرمو اعلام کردن 19.87 یعنی از 4 استاد 3 تاشون بهم 20 داده بودن و فقط یه نفرشون 19.5... و بالاخره فارغ التحصیل شدم... [ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 21:13 ] [ محمد ]
امروز علی خیلی ناگهانی رفت بدون اینکه همو ببینیم و خداحافظی کنیم...
فقط با یه اس ام اس...
پ.ن خواهشا از گذاشتن نظرات به صورت تبلیغات برای سایت ها و وبلاگ ها خودداری کنید چون تایید نمی کنم و حذف می شوند. [ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 12:13 ] [ محمد ]
چند روز پیش جشن فارغ التحصیلی مون بود... منم دو تا کلیپ تدوین کرده بودم (حالا بگذریم که مجری اولی رو به اسم کسی دیگه اعلام کرد) بد شانسی اونجا بود که وقتی کلیپ دوم می خواست پخش بشه سیستم هنگ کرد و هر کاری کردیم درست نشد و کلیپ پخش نشد خدایش خیلی کلیپ قشنگی بود... حالا کلیپ ها رو می زارم تو وبلاگ تا بچه ها دانلود کنن. رمزشم نام فامیلی مجریه به فارسی... ادامه مطلب [ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 12:48 ] [ محمد ]
[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 20:59 ] [ محمد ]
گیج کننده است ولی واقعا جالبه ! امسال چهار تاریخ غیرمعمول را تجربه می کنیم.
و فقط همین نیست. دورقم آخر سال تولد خود را با سنی که امسال خواهید داشت جمع کنید و نتیجه ۱۱۱ برای همه است. امسال سال پول است. ماه اکتبر امسال ۵ یکشنبه، ۵ دوشنبه و ۵ شنبه خواهد داشت و این اتفاق فقط هر ۸۲۳ سال رخ می دهد. این سالها به عنوان کیفهای پول شناخته شده اند. دو رقم آخر سال تولد شمسی خودتون رو با سنی که امسال خواهید داشت جمع کنید میبینید که نتیجه آن برای همه افراد 90 خواهد بود این اتفاق هر 973 سال یکبار اتفاق میفته پس قدر امسال رو بدون(اس ام اسی بود که برای من اومده بود)
[ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 23:8 ] [ محمد ]
فک کن وارد سلف شي و غذا ها رو گذاشته باشن هر کس براي خودش بکشه به قول ما هرکه سي خوش بشه [ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 12:4 ] [ محمد ]
حالم بد است اي مردم ، حالم بد است.
باز هم بگویم....؟ پ.ن: جالب اینه که خیلی از این "حالم بد است" ها مربوط به خودمون می شه و می خونیم و یه سری به نشانه تاسف تکون میدیم و شایدم بگیم "وای چه بد واقعا" و... و میگذریم!!! [ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 16:35 ] [ محمد ]
[ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 13:19 ] [ محمد ]
یه روز یه ترک بود ... اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان. شجاع بود و نترس. در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد او برای مردم ایران ، آزادی می خواست و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند. یه روز یه رشتی بود... اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی. او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را و برای همین در برابر ستم ایستاد آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.
[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 22:42 ] [ محمد ]
![]() فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم. [ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 12:21 ] [ محمد ]
در طول ترم
سه روز مانده به امتحان
دو روز مانده به امتحان
شب امتحان
یک ساعت مانده به امتحان
سر جلسه امتحان
هنگام خروج از جلسه
یک هفته بعد از امتحان
وفعلا ما تو فاز اخریم [ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 17:42 ] [ محمد ]
سلام
امروز می خوام یه سایت خیلی جالب بهتون معرفی کنم به این سایت برید و عکس خودتون رو قرار بدین تا براتون با مداد طراحی کنه.... این سایت امکانات خیلی زیادی داره که با افکت های قشنگش می تونید عکساتون رو رویایی کنید... جالب بود نه؟؟؟
جالب اونجاست که این سایت زبان فارسی رو ساپورت مبکنه اگه به آخرین قسمت سایت برید می تونید زبان فارسی رو اتنخاب کنید. پ.ن: هر کس آدرس سایت های که چنین امکاناتی رو داره می دونه برام تو قسمت نظرات بزاره مرسی
[ دوشنبه سیزدهم دی 1389 ] [ 12:38 ] [ محمد ]
حال مرا مپرس چیزی مهم که نیست
این دل شکستگی اقرار بی کسیست درگیر من مشو همدم نمیشوم حوا مرا ببخش آدم نمیشوم [ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 15:36 ] [ محمد ]
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!! شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 ] [ 10:56 ] [ محمد ]
[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 9:52 ] [ محمد ]
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی [ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 12:34 ] [ محمد ]
دلمان خوش است که مي نويسيم و ديگران ميخوانند و عده اي مي گويند ، آه چه زيبا ، و بعضي اشک مي ريزند و بعضي مي خندند دلمان خوش است به لذت هاي کوتاه ، به دروغ هايي که از راست بودن قشنگترند ، به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند يا کسي عاشقمان شود با شاخه گلي دل مي بنديم ، و با جمله اي دل مي کنيم دلمان خوش است به شب هاي دو نفري و نفس هاي نزديک دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي و وقتي چيزي مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد مي زنيم و چه ساده مي شکنيم همه چيز را...
[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 11:18 ] [ محمد ]
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
به معنى این که آنها همدیگر را دوست ندارند نیست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آنها همدیگر را دوست دارند نمىباشد.. من باور دارم ... که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم. من باور دارم ... که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصلهها. عشق واقعى نیز همین طور است. من باور دارم ... که ما مىتوانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد. من باور دارم .... که زمان زیادى طول مىکشد تا من همان آدم بشوم که مىخواهم.
«شادترین انسان لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 16:15 ] [ محمد ]
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
برای کسی مینویسم که با تن خسته و رنجوم با نیرویی؛ حس نشاط و زندگی افرید. برای کسی می نویسم که تنها با کلامش آشنایم و با چهره اش بیگانه فقط این را می دانم که کسی هست که نور امید را در دلم کاشته.... اما ای کاش حضورش تنها در خیالم نبود ای کاش برای همیشه با من بود.... [ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 16:22 ] [ محمد ]
اولين روز دبستان بازگرد بازگرد اي خاطرات کودکي خاطرات کودکي زيبا ترند درسهاي سال اول ساده بود درس پند آموز روباه و خروس کاکلي گنجشککي باهوش بود
روز مهماني کوکب خانم است با وجود سوز و سرماي شديد تا درون نيمکت جا مي شديم پاک کن هايي ز پاکي داشتيم کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت گرمي دستانمان از آه بود مانده در گوشم صدايي چون تگرگ همکلاسي هاي من يادم کنيد همکلاسي هاي درس و رنج و کار کاش هرگز زنگ تفريحي نبود کاش مي شد باز کوچک ميشديم ياد آن آموزگار ساده پوش اي معلم نام و هم يادت به خير اي دبستاني ترين احساس من
[ پنجشنبه یکم مهر 1389 ] [ 21:49 ] [ محمد ]
به دنبال خدا نگرد .....
ادامه مطلب [ جمعه بیست و ششم شهریور 1389 ] [ 13:7 ] [ محمد ]
بي شناسنامه باورت نمي کنند هر جا رفتي گريت و گلال و گرين را هم با خودت ببر و بگو اينجا هنوز مردها نمرده اند و سنگ نبشته سنگ قبر نشده است بگو هنوز بغض گلوي برنوي پدر با دايه دايه به رقص در مي آيد يادت نرود هر جا رفتي شناسنامه ات را با خود ببر تا باورت کنند
تقدیم به همه شیر زنان و شیر مردان خرم آبادی-محمد
ماه یكی افتو دو خوت سومینی ماه كه رت افتو نشس خوت دلنشینی [ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ] [ 21:34 ] [ محمد ]
کوله بارت بر بند! برقرار باشيد و در راه ...
[ یکشنبه هفتم شهریور 1389 ] [ 18:49 ] [ محمد ]
با سلام
روزي 1 ساعت تمرين خوشنويسي مي کنم کلي پيشرفت داشتم... صبحا هم که همش کارورزيم از دست اين مدير گروه نمي دونم کاروزي تابستون ديگه چه نوعشه... يکي دو ماهي هم هست که دوباره ورزش رو شرو کردم نسبت به فبلا افت کردم
[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 20:25 ] [ محمد ]
|
||